ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

خانه سالمندان نسیبه 2

بالاخره قرار شد یه روز برنامه بزاریم بریم تفرش. البته قبلشم خرید. دفه اول خرید حبوبات بعدش دیگه همه چی، لباس ....
نمیدونم کی بود ولی تقریبا آخرای بهمن روز جمعه باخونواده ( مامان و بابا و مامان بزرگ و بدون شازده :-s ) رفتیم  تفرش. 

ورود به خانه سالمندان :
اولین نفری رو که اونجا دیدیم مسئول نگهبانی بود که اجازه داد بریم تو. بهش گفتیم یکم وسیله اوردیم اونم به سمت آشپزخونه راهنماییمون کرد. جلوی آشپزخونه نگه داشتیم تا وسایلو خالی کنیم.
وقتی رفتم دنبال مسئولا بگردم اولین سالمند رو دیدم. بهش سلام کردم ولی جواب نداد، دوباره، بازم بی جواب. فقط میخندید. ازپله ها اومد پایین. فهمیده بود مهمون دارن. تا جلوی ماشین اومد. براش شیرینی اوردم نخورد، میوه، نخورد.
رفت در ماشین، جایی که مامان بزرگم نشته بود و باز کرد. فقط نگا  میکرد، حرف اصلا. همه دپرس و ناراحت. همه گریه میخواستیم. آخه خیلی جو بدی بود.
مسئولای نگهداری از سلامندا و آشپزخونه هم دیگه  اومده بودن. چه قدر خوشحال بودن و چه قدر آدمای خوب و مهربونی.
بارارو بردیم گذاشتیم آشپزخونه. داشتیم سوار ماشین میشدیم تا بریم سمت در اصلی که یه عالمه مامان بزرگ رو پشت پنجره دیدیم و یکی دیگم کنار ماشین.
رفتم سمتش و سلام کردم. دستمو گرفت که بوس کنه. وای داشتم میمردم از بغض. دستمو کشیدم، صورت مهربونشو بوس کردم. خیلی گوگولی بود، مهربوووون، خوشگل، تمییزو مرتب. کلی بوسم کرد. وقتی بهش شیرینی تارف کردم گفت ، نه قند دارم نمیخورم، البته بعدش خوردا.

ویژژژ ویژژژ، بیییب بییب. بفرمایید رسیدیم دم در
بابام  قرار شد نیاد، خودش خواستا البته وگرنه آقایونم میتونن بیان داخل.
2 تا لباس، نمونه برده بودم تا به مسئولا نشون بدم، اینو میگم چون
خانم مسنی که جلو در بود: چی تو کیسته؟
- سلام
- روسری اوردی؟ بیار ببینم
- سلام، نه ، ولی قول میدم دفه ی بعدی بیارم
- تو کیسه چیه؟
رفتیم داخل
مامان بزرگم : یه وقت فک نکنن منم ازینام و نگهم دارن، دیگه نذارن برگردم! ( اولش خیلی بنده خدا مضطرب بود )
اکثر ساکنای اونجا، البته اوناییشون که میتونستن را برن اومدن جلو در.
مسئولام بودن. یه عالممم مهربون وا فداکار
شیرینی برده بودیم، خواستم تارف کنم که یکی از کارکنان گفت: خودت بهشون بده، تارف کنی زیاد بر میدارن.
- پس میخواید خودتون بدید.
در همون حالیکه شیرینی میدادیم، میرفتیم تو اتاقا، یه عالمم از اون خانموا دنبالمون. هر جا میرفتم میومدن :-)
تو اولین اتاق خانمای سن بالا و مریض خیلی بودن.
یکی رو تخت خوابیده بود و خودشو جمع کرده بود و با کسی هم حرف نمیزد، حتی شیرینیم نخورد. 2 نفرم اونجا بودن که درصد معلولیتشون زیاد بود، وقتی باهاشون سلام، احوالپرسی میکردی خیلی خوشحال میشدن، خیییییییییلیییا.
میدونین چیه؟
نه تو بگو ببینیم چیه.
هااا! آهان.
جدی باش.
چشم، ببخشید
اینکه بیچاره ها  قبل از اینکه به لباس و غذا احتیاج داشته باشن به محبت نیاز داشتن، به اینکه ببینن کسی  به یادشونه، کسی میره ببینتشون و .....  وقتی باهاشون دست میدادیم واقعا و از ته دل ذوق میکردن. وقتی میدیدن ازشون دوری نمیکنیم  و فاصله نمیگیریم خوشحال مشدن. وقتی باهاشون حرف میزدیم میخندیدن . ههههههههههههههم
اگه تونستید،  برای یه بارم که شده به جای اینکه برید پارک، سینما یا خونه دوستاتون برید خونه ی این بنده خداها که این همه تنهان. 86 نفرن ولی بازم خیلی تنهان

از در اولین اتاق داشتیم میومدیم بیرون که
- سلااااااام. خوبیییی . من با مامانم اینجاما. یه شیرینی برا مامانم میدی! نه 2 تا بده. مامانمو بند انداختیما. خیلی خوشگل شده
باهاش دست دادمو سلام کردمو حرف زدم.
- بیا بریم مامانم و ببین. بیا
دستمو گرفت که بریم مامانشو ببینیم.
از در داشتیم میومدیم بیرون که  یه خانم مسن که لال بودنو یکمکیم نا بینا اومد جلوم. بهش شیرینی دادم. اخم کرد. با عصبانیت نگام میکرد. شیرینی برنداشت. بهش بر خورده بود که چرا نذاشتم خودش برداره ( به خدا تقصیر من نبود، مسئولا گفتن که خودمون بدیم) تارف کردم، خودش برداشت. این وسطا یه عالمه دستم میومد سمت شیرینی و چنتا چنتا از شیرینیا کم میشد. خیلی با مزه بودن.
...............................................................................
تا همینجا فعلا
ما هر ماه قرار برای این سالمندا پول جمع کنیم. مبلغ مهم نیست. چه هزار تومن چه صد هزارتومن. مهم اینه که هر کی هرجوری میتونه کمک کنه.
الانم دم عید و کلی سفارش از دوستامون داریم که باید بخریم ( لباس، ژاکت، دمپایی، النگو، کاموا، ساعت و .... )
پس اگه تونستین و دوست داشتین شمام کمک کنید.
اگه یه وقت مثلا نذر داشتین، قرار بود گوسفند بکشید و گوشتشو بین فامیلایی که همه خودشون یه عالمه دارن پخش کنید، میتونید مثلا برای ساکنای خانه نسیبه بدید.
حالا من آدرس خانه سالمندان رو هم مینوسم اگر کسی خواست خودش بره و هرچیزی خواست براشون ببره اگه ام نه که من فک کنم هر ماه برم و بتونم این کمکا رو براشون ببرم.
اگه خواستیدم میتونید برسونید به دستم. حالا از هر جوری که شد. مثلا از طریق شازده، خان داداشمو یا ضعیفش ، آزی خانم 
خب، بله، مثل اینکه آدرس رو الان نمیدونم ، پس فیلا خودافیظ.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

خانه سالمندان نسیبه

از کجا بگم که شمام از همه چیز سر در بیارید.هوووم، آهان
نشستیم داریم با بابام یا ابی بگم که راحت تره داریم تلیویزیون میبینیم ، یعنی داریم آهنگ گوشت میکنیم. الانم یه آهنگ جدید شروع شد.
در مورد یه آقاهه که خانومش مرده و ولی هنوز به یاد اون زندس.
خلاصه قضیه از این بالا شروع شد.
ـ میگما این پیرمرد پیرزنام خیلی گناه دارنا مگه نه ! مخصوصا اوناییشون که الان تو خونه سالمندانن
ـ آره واقعا ناراحت کنندس. خیلی ازاین خونه سالمندانام شرایط خوبی ندارن .اصلا بهشون رسیدگی نمیشه. نمونش خونه سالمندانیه که ف.. خانم میره بعضی وقتا.
ـ اا کجا هست، چه جورین؟ خیلی داغونه وضشون؟
ـ خیلی نمیدونم ولی خب مثل خیلی جاهای دیگه که دولت بهشون رسیدگی نمیکنه
ـ هیییییییی . کاش بشه یه کاری کرد مثلا پولی چیزی جمع کنیم، وسیله ای چیزی بخریم! نه؟
ـ آره خوبه ، بد نیست
ـ حالا باز باید یه آماریم از ف.. خانم بگیریم ببینیم چه جوریه . باید از حالا شروع کنیم . پول وده بووآ
ـ باشه حالا میدم.
ـ نه همین حالا . الان الان. الان دیگه
آره اینجوری شد که اون طوری شد.
بعدشم یه چنتا تلفن که ببینم دوستامم حاضرن کمک کنن یا نه که همشونم چهار پایه بودن
شبشم به شازده گفتم اونم خیلی موافق بود (مرسی) مامان و بابامم از اونام مرسی نه از همگی مرسی
حالا
از فرداشم شروع کردم جمع کردن . خدارو شکر خیلیام کمک کردن
دوستا،  فامیلا همه
هر روز می خواستم زنگ بزنم خانه سالمندان یه آماری بگیرم تا اون روز که زنگ زدم 118 تهران که 118  تفرش و بگیرم. اینه 0862
بعدشم از اونجا شماره خانه سالمندان نسیبه رو گرفتم. اولشم فک کردم با ص مینویسن تا اون روز که خودم تابلوشو دیدم
 دفه اول که زنگ زدم کسی جواب نداد برا همین دوباره موند تا دو، سه روز بد.
تا همین موقه ها داشت از همه ور کمک میرسید. نه اینکه حالا خیلی باشه ها ولی هر چی که بود کلی انگیزه میداد.
یه دونه از این انگیزه زیادا وقتی بود که داداشم اومد و گفت که این پولو یکی از همکارام داده . انقد ذوق کردم که نزدیک بود سکته کنم . آخه خیلی حال میده وقتی میبینی خیلیام هستن که پاین . بدم میبینی از طریق یکی دیگه از قضیه با خبر شده. دست حمدالله و آزیم بی درد.
حالا تا همین جا اول تشکرات کنم چون اگه کمکای بقیه نبود تا ماه پیش تموم تموم شده بود این داستانا
واقا خیلی مرسی که این همه کمک کردین. ایشالا بازم ادامه داشته باشه. اگه تا دفه ی قبلی کسی منتظر نبود از الان به بعد خیلیا منتظرن . تقریبا 86 نفر که منتظرن روسری ، دمپایی، ژاکت، کاموا، النگو و خیلی چیزای دیگه براشون ببریم
خب خب . من خیلی وقته می خام اینارو نبویسما ولی نمیشد حالام که داره طولانی میشه
میخوام زنگ بزنم خانه سالمندان.
ـ الو خانه سالمندان نصیبه؟ هنوز که نمیدونم با ص نیست.
ـ بله ؟ ببخشید من از تهران مزاحمتون میشم. ما یه گروه هستیم که میخوایم برای  خانه سالمندان شما یه کمکی بکنیم، فقط میخوام بدونم چه جوری !چی کار کنیم؟ بعدشم ببینم مثلا چیا احتیاج دارین؟
ـ گوشی، وصل میکنم به مسئولش
ـ سلام خانم . من از ......................................... چی کار باید بکنیم؟ چی احتیاج دارین اونجا؟
ـ اینجا یه موسسه خیریه هست که به خاطر همین از کسی پولی نمیگیره ، فقطم با کمک مردم اداره میشه
به همه چیزی احتیاج داریم مخصوصا حبوبات. هرچیزی که خودتون مصرف میکنین اینجام احتیاج هست
ببخشید شما از چه طریقی درباره اینجا مطلع شدید؟
ـ راستش یکی از دوستانمون یکی دوبار اومدن اونجا، میگفتن که شرایط خوبی نیست، رسیدگی نمیشه
ـ کی گفته اینجا رسیدگی نمیشه؟ خوب اینجا از طرف جایی حمایت نمیشه، ولی  مسئولای اینجا واقعا دارن زحمت میکشن
ـ ای وای سوئ تفاهم نشه من منظورم اصلا به مسئولای اونجا نیست، همه اینو میدونن که واقعا شما چی کار میکنید و چقدر زحمت میکشید.  منظورم دولت بود که رسیدگی نمیکنه.
وایی بسه. دستم کف کرد. از این به بدا فقط یه خلاصه مینویسم.
فعلا تا اینجاشو داشته باشین تا بقیش . اینم بگم که بازم دست همگی درد نکنه . واقعا ممنون. بدون شماها هیچ کاری نمیتونسم بکنم .
................................................
فردا شب : خانه نسیبه
کمک های دوستان و ذوق مرگ شدن من
خرید لوازم
حرکت به سمت تفرش
 ساکنای خانه نسیبـه 

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

هان! هوم!

فک کنم از اون بالا از هومم  بفهمید  که  اصلا  نمی دونم چی  میخوام  بگم یا  چی  باید  بگم.
منم  دوس دارم مثل خیلیا که وبلاگ دارن، وبلاگ داشته باشم ولی خوب دروغ نگم مطلب نوشتن و خووننده پیدا کردن سخته. من همین اول که  تازه میخوام اولین مشقمو بنویسم نمیدونم چه جوری باید بنویسم و درباره چی باید حرف بزنم. البته نها. یعنی میدونم اما خوب،  مممممم. هیچی بابا ولش.
آهان نه ، نه آهان فهمیدم چه جوری بگم. یعنی نمیدونم جدی باشم، جدی بنویسم یام نه! .یه ذره میدونما خیلی نمیدونم. چون دوس ندارم اصلا جدی باشم و جدی بنوسم. بله دوستان گرچه بنده خود میدانم اما بازهم نیازمند راهکارها و پیشنهادات و یاری سبز شما دوستان فهیم هستم. ها!
نچ اینواصلا دوس ندارم. نه اینکه جدی رو تو این ببینما، نه تو این که نمیبینم ، پس تو چی میبینم، میبینم، نمیبینم، نمیبینی، نمیبیند ، نمیبینیم، نمیبینید و نمیخواید ببینید که دارن چه بلایی سرمون میآرن مردم! اوم  بله ببخشید .
ولی در کل من میخوام چیزایی بنویسم که به کاره  درسمم بیاد. ( من نمیدونم باید ه  آخر کارو بنویسم یا نه ؟ آخه وحید ( شازدمونو میگم ، بابای بچه ها میگن نباید بذاری ) نمدونم دیگه ، آخه بعضیام می گن باید بذاری !)
باش پس . خدافظ