<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-848701814821562243</id><updated>2011-07-07T21:22:33.259-07:00</updated><category term='سالمندان'/><title type='text'>هیچی به چی پس!</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://fraafer.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/848701814821562243/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fraafer.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>fraafer</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14631901802628458990</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_78w4z4lZ4gM/TAWMEa3685I/AAAAAAAAAA0/Ht5G02ocjbY/S220/DSC01401.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>3</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-848701814821562243.post-2392004266609133851</id><published>2010-03-05T13:10:00.000-08:00</published><updated>2010-03-06T12:30:46.262-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سالمندان'/><title type='text'>خانه سالمندان نسیبه 2</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بالاخره قرار شد یه روز برنامه بزاریم بریم تفرش. البته قبلشم خرید. دفه اول خرید حبوبات بعدش دیگه همه چی، لباس ....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نمیدونم کی بود ولی تقریبا آخرای بهمن روز جمعه باخونواده ( مامان و بابا و مامان بزرگ و بدون &lt;a href="http://macdollah.blogspot.com/"&gt;شازده&lt;/a&gt; :-s ) رفتیم&amp;nbsp; تفرش.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;ورود به خانه سالمندان :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اولین نفری رو که اونجا دیدیم مسئول نگهبانی بود که اجازه داد بریم تو. بهش گفتیم یکم وسیله اوردیم اونم به سمت آشپزخونه راهنماییمون کرد. جلوی آشپزخونه نگه داشتیم تا وسایلو خالی کنیم.&lt;br /&gt;وقتی رفتم دنبال مسئولا بگردم اولین سالمند رو دیدم. بهش سلام کردم ولی جواب نداد، دوباره، بازم بی جواب. فقط میخندید. ازپله ها اومد پایین. فهمیده بود مهمون دارن. تا جلوی ماشین اومد. براش شیرینی اوردم نخورد، میوه، نخورد.&lt;br /&gt;رفت در ماشین، جایی که مامان بزرگم نشته بود و باز کرد. فقط نگا&amp;nbsp; میکرد، حرف اصلا. همه دپرس و ناراحت. همه گریه میخواستیم. آخه خیلی جو بدی بود.&lt;br /&gt;مسئولای نگهداری از سلامندا و آشپزخونه هم دیگه&amp;nbsp; اومده بودن. چه قدر خوشحال بودن و چه قدر آدمای خوب و مهربونی.&lt;br /&gt;بارارو بردیم گذاشتیم آشپزخونه. داشتیم سوار ماشین میشدیم تا بریم سمت در اصلی که یه عالمه مامان بزرگ رو پشت پنجره دیدیم و یکی دیگم کنار ماشین.&lt;br /&gt;رفتم سمتش و سلام کردم. دستمو گرفت که بوس کنه. وای داشتم میمردم از بغض. دستمو کشیدم، صورت مهربونشو بوس کردم. خیلی گوگولی بود، مهربوووون، خوشگل، تمییزو مرتب. کلی بوسم کرد. وقتی بهش شیرینی تارف کردم گفت ، نه قند دارم نمیخورم، البته بعدش خوردا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;ویژژژ ویژژژ، بیییب بییب. بفرمایید رسیدیم دم در&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بابام&amp;nbsp; قرار شد نیاد، خودش خواستا البته وگرنه آقایونم میتونن بیان داخل.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;2 تا لباس، نمونه برده بودم تا به مسئولا نشون بدم، اینو میگم چون &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خانم مسنی که جلو در بود: چی تو کیسته؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;- سلام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;- روسری اوردی؟ بیار ببینم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;- سلام، نه ، ولی قول میدم دفه ی بعدی بیارم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;- تو کیسه چیه؟ &lt;br /&gt;رفتیم داخل&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مامان بزرگم : یه وقت فک نکنن منم ازینام و نگهم دارن، دیگه نذارن برگردم! ( اولش خیلی بنده خدا مضطرب بود )&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اکثر ساکنای اونجا، البته اوناییشون که میتونستن را برن اومدن جلو در.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مسئولام بودن. یه عالممم مهربون وا فداکار&lt;br /&gt;شیرینی برده بودیم، خواستم تارف کنم که یکی از کارکنان گفت: خودت بهشون بده، تارف کنی زیاد بر میدارن.&lt;br /&gt;- پس میخواید خودتون بدید.&lt;br /&gt;در همون حالیکه شیرینی میدادیم، میرفتیم تو اتاقا، یه عالمم از اون خانموا دنبالمون. هر جا میرفتم میومدن :-)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو اولین اتاق خانمای سن بالا و مریض خیلی بودن.&lt;br /&gt;یکی رو تخت خوابیده بود و خودشو جمع کرده بود و با کسی هم حرف نمیزد، حتی شیرینیم نخورد. 2 نفرم اونجا بودن که درصد معلولیتشون زیاد بود، وقتی باهاشون سلام، احوالپرسی میکردی خیلی خوشحال میشدن، خیییییییییلیییا.&lt;br /&gt;میدونین چیه؟&lt;br /&gt;نه تو بگو ببینیم چیه.&lt;br /&gt;هااا! آهان.&lt;br /&gt;جدی باش.&lt;br /&gt;چشم، ببخشید&lt;br /&gt;اینکه بیچاره ها&amp;nbsp; قبل از اینکه به لباس و غذا احتیاج داشته باشن به محبت نیاز داشتن، به اینکه ببینن کسی&amp;nbsp; به یادشونه، کسی میره ببینتشون و .....&amp;nbsp; وقتی باهاشون دست میدادیم واقعا و از ته دل ذوق میکردن. وقتی میدیدن ازشون دوری نمیکنیم&amp;nbsp; و فاصله نمیگیریم خوشحال مشدن. وقتی باهاشون حرف میزدیم میخندیدن . ههههههههههههههم&lt;br /&gt;اگه تونستید،&amp;nbsp; برای یه بارم که شده به جای اینکه برید پارک، سینما یا خونه دوستاتون برید خونه ی این بنده خداها که این همه تنهان. 86 نفرن ولی بازم خیلی تنهان &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از در اولین اتاق داشتیم میومدیم بیرون که&lt;br /&gt;- سلااااااام. خوبیییی . من با مامانم اینجاما. یه شیرینی برا مامانم میدی! نه 2 تا بده. مامانمو بند انداختیما. خیلی خوشگل شده&lt;br /&gt;باهاش دست دادمو سلام کردمو حرف زدم.&lt;br /&gt;- بیا بریم مامانم و ببین. بیا&lt;br /&gt;دستمو گرفت که بریم مامانشو ببینیم.&lt;br /&gt;از در داشتیم میومدیم بیرون که&amp;nbsp; یه خانم مسن که لال بودنو یکمکیم نا بینا اومد جلوم. بهش شیرینی دادم. اخم کرد. با عصبانیت نگام میکرد. شیرینی برنداشت. بهش بر خورده بود که چرا نذاشتم خودش برداره ( به خدا تقصیر من نبود، مسئولا گفتن که خودمون بدیم) تارف کردم، خودش برداشت. این وسطا یه عالمه دستم میومد سمت شیرینی و چنتا چنتا از شیرینیا کم میشد. خیلی با مزه بودن.&lt;br /&gt;...............................................................................&lt;br /&gt;تا همینجا فعلا&lt;br /&gt;ما هر ماه قرار برای این سالمندا پول جمع کنیم. مبلغ مهم نیست. چه هزار تومن چه صد هزارتومن. مهم اینه که هر کی هرجوری میتونه کمک کنه.&lt;br /&gt;الانم دم عید و کلی سفارش از دوستامون داریم که باید بخریم ( لباس، ژاکت، دمپایی، النگو، کاموا، ساعت و .... )&lt;br /&gt;پس اگه تونستین و دوست داشتین شمام کمک کنید.&lt;br /&gt;اگه یه وقت مثلا نذر داشتین، قرار بود گوسفند بکشید و گوشتشو بین فامیلایی که همه خودشون یه عالمه دارن پخش کنید، میتونید مثلا برای ساکنای خانه &lt;span style="color: lime;"&gt;نسیبه &lt;span style="color: black;"&gt;بدید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;حالا من آدرس خانه سالمندان رو هم مینوسم اگر کسی خواست خودش بره و هرچیزی خواست براشون ببره اگه ام نه که من فک کنم هر ماه برم و بتونم این کمکا رو براشون ببرم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;اگه خواستیدم میتونید برسونید به دستم. حالا از هر جوری که شد. مثلا از طریق &lt;a href="http://macdollah.blogspot.com/"&gt;شازده&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://blog.hamidcity.com/"&gt;خان داداشمو&lt;/a&gt; یا ضعیفش &lt;a href="http://blog.hamidcity.com/"&gt;، آزی خانم&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;خب، بله، مثل اینکه آدرس رو الان نمیدونم ، پس فیلا خودافیظ.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/848701814821562243-2392004266609133851?l=fraafer.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fraafer.blogspot.com/feeds/2392004266609133851/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://fraafer.blogspot.com/2010/03/2.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/848701814821562243/posts/default/2392004266609133851'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/848701814821562243/posts/default/2392004266609133851'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fraafer.blogspot.com/2010/03/2.html' title='خانه سالمندان نسیبه 2'/><author><name>fraafer</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14631901802628458990</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_78w4z4lZ4gM/TAWMEa3685I/AAAAAAAAAA0/Ht5G02ocjbY/S220/DSC01401.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-848701814821562243.post-7745949145814712627</id><published>2010-02-24T14:34:00.000-08:00</published><updated>2010-02-25T08:54:08.096-08:00</updated><title type='text'>خانه سالمندان نسیبه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از کجا بگم که شمام از همه چیز سر در بیارید.هوووم، آهان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نشستیم داریم با بابام یا ابی بگم که راحت تره داریم تلیویزیون میبینیم ، یعنی داریم آهنگ گوشت میکنیم. الانم یه آهنگ جدید شروع شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در مورد یه آقاهه که خانومش مرده و ولی هنوز به یاد اون زندس.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خلاصه قضیه از این بالا شروع شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ میگما این پیرمرد پیرزنام خیلی گناه دارنا مگه نه ! مخصوصا اوناییشون که الان تو خونه سالمندانن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ آره واقعا ناراحت کنندس. خیلی ازاین خونه سالمندانام شرایط خوبی ندارن .اصلا بهشون رسیدگی نمیشه. نمونش خونه سالمندانیه که ف.. خانم میره بعضی وقتا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ اا کجا هست، چه جورین؟ خیلی داغونه وضشون؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ خیلی نمیدونم ولی خب مثل خیلی جاهای دیگه که دولت بهشون رسیدگی نمیکنه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ هیییییییی . کاش بشه یه کاری کرد مثلا پولی چیزی جمع کنیم، وسیله ای چیزی بخریم! نه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ آره خوبه ، بد نیست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ حالا باز باید یه آماریم از ف.. خانم بگیریم ببینیم چه جوریه . باید از حالا شروع کنیم . پول وده بووآ&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ باشه حالا میدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ نه همین حالا . الان الان. الان دیگه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آره اینجوری شد که اون طوری شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بعدشم یه چنتا تلفن که ببینم دوستامم حاضرن کمک کنن یا نه که همشونم چهار پایه بودن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شبشم به شازده گفتم اونم خیلی موافق بود (مرسی) مامان و بابامم از اونام مرسی نه از همگی مرسی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از فرداشم شروع کردم جمع کردن . خدارو شکر خیلیام کمک کردن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دوستا،&amp;nbsp; فامیلا همه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هر روز می خواستم زنگ بزنم خانه سالمندان یه آماری بگیرم تا اون روز که زنگ زدم 118 تهران که 118&amp;nbsp; تفرش و بگیرم. اینه 0862&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بعدشم از اونجا شماره خانه سالمندان &lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;b&gt;نسیبه &lt;/b&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;رو گرفتم. اولشم فک کردم با ص مینویسن تا اون روز که خودم تابلوشو دیدم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;دفه اول که زنگ زدم کسی جواب نداد برا همین دوباره موند تا دو، سه روز بد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تا همین موقه ها داشت از همه ور کمک میرسید. نه اینکه حالا خیلی باشه ها ولی هر چی که بود کلی انگیزه میداد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یه دونه از این انگیزه زیادا وقتی بود که داداشم اومد و گفت که این پولو یکی از همکارام داده . انقد ذوق کردم که نزدیک بود سکته کنم . آخه خیلی حال میده وقتی میبینی خیلیام هستن که پاین . بدم میبینی از طریق یکی دیگه از قضیه با خبر شده. دست حمدالله و آزیم بی درد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا تا همین جا اول تشکرات کنم چون اگه کمکای بقیه نبود تا ماه پیش تموم تموم شده بود این داستانا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;واقا خیلی مرسی که این همه کمک کردین. ایشالا بازم ادامه داشته باشه. اگه تا دفه ی قبلی کسی منتظر نبود از الان به بعد خیلیا منتظرن . تقریبا 86 نفر که منتظرن روسری ، دمپایی، ژاکت، کاموا، النگو و خیلی چیزای دیگه براشون ببریم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خب خب . من خیلی وقته می خام اینارو نبویسما ولی نمیشد حالام که داره طولانی میشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;میخوام زنگ بزنم خانه سالمندان.&lt;br /&gt;ـ الو خانه سالمندان &lt;b&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;نصیبه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;؟ هنوز که نمیدونم با ص نیست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;ـ بله ؟ ببخشید من از تهران مزاحمتون میشم. ما یه گروه هستیم که میخوایم برای&amp;nbsp; خانه سالمندان&amp;nbsp;شما یه کمکی بکنیم، فقط میخوام بدونم چه جوری !چی کار کنیم؟ بعدشم ببینم مثلا چیا احتیاج دارین؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;ـ گوشی، وصل میکنم به مسئولش&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ سلام خانم . من از ......................................... چی کار باید بکنیم؟ چی احتیاج دارین اونجا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ اینجا یه موسسه خیریه هست که به خاطر همین از کسی پولی نمیگیره ، فقطم با کمک مردم اداره میشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به همه چیزی احتیاج داریم مخصوصا حبوبات. هرچیزی که خودتون مصرف میکنین اینجام احتیاج هست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ببخشید شما از چه طریقی درباره اینجا مطلع شدید؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ راستش یکی از دوستانمون یکی دوبار اومدن اونجا، میگفتن که شرایط خوبی نیست، رسیدگی نمیشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ کی گفته اینجا رسیدگی نمیشه؟ خوب اینجا از طرف جایی حمایت نمیشه، ولی&amp;nbsp; مسئولای اینجا واقعا دارن زحمت میکشن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ـ ای وای سوئ تفاهم نشه من منظورم اصلا به مسئولای اونجا نیست، همه اینو میدونن که واقعا شما چی کار میکنید و چقدر زحمت میکشید.&amp;nbsp; منظورم دولت بود که رسیدگی نمیکنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وایی بسه. دستم کف کرد. از این به بدا فقط یه خلاصه مینویسم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فعلا تا اینجاشو داشته باشین تا بقیش . اینم بگم که بازم دست همگی درد نکنه . واقعا ممنون. بدون شماها هیچ کاری نمیتونسم بکنم .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;................................................&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;فردا شب : &lt;/span&gt;خانه &lt;span style="color: lime;"&gt;نسیبه&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;کمک های دوستان و ذوق مرگ شدن من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خرید لوازم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حرکت به سمت تفرش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;ساکنای خانه &lt;b&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;نسیبـه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/848701814821562243-7745949145814712627?l=fraafer.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fraafer.blogspot.com/feeds/7745949145814712627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://fraafer.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/848701814821562243/posts/default/7745949145814712627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/848701814821562243/posts/default/7745949145814712627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fraafer.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='خانه سالمندان نسیبه'/><author><name>fraafer</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14631901802628458990</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_78w4z4lZ4gM/TAWMEa3685I/AAAAAAAAAA0/Ht5G02ocjbY/S220/DSC01401.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-848701814821562243.post-3817334697531831602</id><published>2010-01-28T10:13:00.000-08:00</published><updated>2010-01-28T10:52:17.239-08:00</updated><title type='text'>هان! هوم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فک کنم از اون بالا از هومم&amp;nbsp; بفهمید&amp;nbsp; که&amp;nbsp; اصلا&amp;nbsp; نمی دونم چی&amp;nbsp; میخوام&amp;nbsp; بگم یا&amp;nbsp; چی&amp;nbsp; باید&amp;nbsp; بگم.&lt;br /&gt;منم&amp;nbsp; دوس دارم مثل خیلیا که وبلاگ دارن، وبلاگ داشته باشم ولی خوب دروغ نگم مطلب نوشتن و خووننده پیدا کردن سخته. من همین اول که&amp;nbsp; تازه میخوام اولین مشقمو بنویسم نمیدونم چه جوری باید بنویسم و درباره چی باید حرف بزنم. البته نها. یعنی میدونم اما خوب،&amp;nbsp; مممممم. هیچی بابا ولش.&lt;br /&gt;آهان نه ، نه آهان فهمیدم چه جوری بگم. یعنی نمیدونم جدی باشم، جدی بنویسم یام نه! .یه ذره میدونما خیلی نمیدونم. چون دوس ندارم اصلا جدی باشم و جدی بنوسم. بله دوستان گرچه بنده خود میدانم اما بازهم نیازمند راهکارها و پیشنهادات و یاری &lt;b&gt;&lt;span style="color: lime;"&gt;سبز &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;شما دوستان فهیم هستم. ها!&lt;br /&gt;نچ اینواصلا دوس ندارم. نه اینکه جدی رو تو این ببینما، نه تو این که نمیبینم ، پس تو چی میبینم، میبینم، نمیبینم، نمیبینی، نمیبیند ، نمیبینیم، نمیبینید و نمیخواید ببینید که دارن چه بلایی سرمون میآرن مردم! اوم&amp;nbsp; بله ببخشید . &lt;br /&gt;ولی در کل من میخوام چیزایی بنویسم که به کاره&amp;nbsp; درسمم بیاد. ( من نمیدونم باید ه&amp;nbsp; آخر کارو بنویسم یا نه ؟ آخه وحید ( شازدمونو میگم ، بابای بچه ها میگن نباید بذاری ) نمدونم دیگه ، آخه بعضیام می گن باید بذاری !)&lt;br /&gt;باش پس . خدافظ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/848701814821562243-3817334697531831602?l=fraafer.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fraafer.blogspot.com/feeds/3817334697531831602/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://fraafer.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/848701814821562243/posts/default/3817334697531831602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/848701814821562243/posts/default/3817334697531831602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fraafer.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='هان! هوم!'/><author><name>fraafer</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14631901802628458990</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_78w4z4lZ4gM/TAWMEa3685I/AAAAAAAAAA0/Ht5G02ocjbY/S220/DSC01401.JPG'/></author><thr:total>7</thr:total></entry></feed>
